خاطرات سرخوشانه

پسر خالم دیروز رفت کربلا ......

مثل اینکه این آمریکایی های بیشرف به جز انگشت نگاری ، از روی عنبیه ی چشم هم مشخصات افراد رو چک میکنن ...

امروز که تلفن زده بود گفت : لب مرز وقتی داشتن چشماشو چک میکردن !!! به سربازه به گفته : چشمام قشنگه .. مگه نه؟!!!! ... سربازه هم خندیده و گفته آره خیلی قشنگه !! ....

چه زود رفته به کشور خیانت میکنه ؟! ... وقتی برگشت به جرم خیانت به مردم و مملکت  خودم در ملاعام اعدامش میکنم ...  


نوشته شده در جمعه 87/6/29ساعت 12:26 صبح توسط نظرات ( ) |

امروز میخوام از معضلی حرف بزنم که دامنگیر وبلاگنویسای ما شده ...

هییییییی .. هورا هورا .. سمانه .. سمانه ....

مرسی مرسی ... تشویق نکنین ... سکوت لطفا ... موضوع خیلی حیاتیه ...

این معضل همینطور داره روز به روز پیشرفت میکنه و به همه ی وبلاگنویسا سرایت میکنه ... 

بله .. شما .. خود شما نسرین خانوووووم ... این ویروس اول از طریق شما وارد اینترنت شد ! ...  (یه کم ژست تفکر به خودمون بگیریم !) ... این تو بودی که به بقیه یاد دادی که میشه بدون اینکه به وب دیگرون سر بزنی جواب کامنت بدی!  ... اصلا فکر کنم تو بودی که از نفوذت توی دستگاه حکومتی(به خاطر اون یارو !) استفاده کردی و به مدیر بلاگفا گفتی که این قابلیت رو برای کامنتا به وجود بیاره !  ...

من دوست ندارم وقتی آپ کردم بیام بگم «آپم» ... از اینکار خوشم نمیاد ... واسه همین این میشه که یه روز میای میبینی من دوتا آپ کردم و ندیدی ... (مخاطب من فقط نسرین گلم نیستا) ... این یه اعلام عمومیه ...

لطفا کسی دیگه اینطوری جواب کامنت نده ... حداقل جواب کامنت منو ... خواهشششششششششششش میکنم

هرچند منظورم از اینا فقط به نسرین نبود و کسایی مثل آقا مانی که فعلا این دور و بر نیستن هم منظورم بود ولی چون آجی نسرینمو خیلی دوست دارم اینا رو هم میذارم واسه اون که یه وقت ازم ناراحت نشه !

 


نوشته شده در پنج شنبه 87/6/28ساعت 12:49 عصر توسط نظرات ( ) |

هر چی فکر میکردم میدیدم من که سوتی موتی ای چیزی توی دانشگاه ندادم ... پس واسه چی میگن باید حتما سال اولیا سوتی بدن ... یهویی الان یه چیزی یادم افتاد ... سوتی که نیییییییییییییییییییییییییییییییست ... ضایع شدنیه ! ...

یه روز صبح کله ی سحر (یعنی ساعت 7:30) جز اولین گروههایی بودم که وارد دانشگاه شدم ... و صد البته جز اولین نفرات ... پشت سرم چهار پنج تا پسر و یکی دوتا دختر داشتن میومدن ... با فاصله ی یک قدم ازم یه دختر داشت میومد (اینا رو اینجوری میگم که خوب اون صحنه رو تصور کنین ... منم اون روز کلی تیپ زده بودم ... یه کفش پاشه بلند هم پوشیده بودم ... همینجوری واسه خودم داشتم میرفتم که رسیدم به ورودی دانشگاه ... یه زنجیر جلوی قسمت نگهبانی بود ... با احتیاط پامو بلند کردم که بذارم اونورش (آخه دیده و شنیده بودم که بعضیا اینجوری کله پا شدن!!!) ولی از بخت خوش من نمیدونم واسه چی پاشنه ی کفشم گیر کرد به زنجیره ... نمیتونستم پامو برگردونم عقب ... هیچ چاره ی دیگه ای نداشتم ... واسه همین خوردم زمین !!!!!! ... اگه یه دیواری میله ای چیزی نزدیکم بود این افتضاح پیش نمیومد ولی بدشانسی ما بود انگاری ... بد شانسی اینجا بیشتر خودشو نشون میده که اون دختره که نزدیکم بود اگه یه قدم جلوتر بود و رسیده بود کنارم ،‏ دستشو میگرفتم و همچین بلایی سرم نمیومد ... گفتم الانه که دیگه باید اون اجناس مذکر پشت سرم رو از از بس میخندن از توی جوب جمع کنی ! ... ولی خدا رو شکر مثل اینکه آدمای با جنبه ای بودن ... هیچ چی نگفتن و فقط پشت سرم صدای افتادن زنجیر رو شنیدم ... مثل اینکه وقتی رسیده بودن بهش برای اینکه دیگه کسی همچین بلایی سرش نیاد زنجیرو انداختن ... خدا خیرشون بده ... اگه ازم خندیده بودن گریه که هیچ چی ، همونجا خودمو حلق آویز میکردم ! ... خیلی وقت بود که یادم رفته بود زمین خوردن چجوریه ولی حتما باید این اتفاق اونجا می افتاد ؟!!


نوشته شده در دوشنبه 87/6/25ساعت 12:23 عصر توسط نظرات ( ) |

قابل توجه بعضیا (منظورم بچه های بلاگفا و پرشین بلاگه) : توی قسمت مدیریت پارسی بلاگ تقریبا 300 تا شکلک وجود داره

گفتم حالا که ماه رمضونه یه خاطره ی ماه رمضونی هم بگیم :

شب جمعه هفته ی قبل خونه ی خالم افطاری دعوت بودیم ... اندر معجزات این ماه رمضون باید این معجزه رو اسم برد که دختر دختر خالم که تقریبا 5 سالشه و با هیچ کس به جز اونایی که هر روز میدیدنش صحبت نمیکرد و کاری به کار کسی نداشت وقتی اون روز منو دید از همون دم در دستمو گرفت و با خودش بردم توی اتاق !!! ... خیلی ماجرای غریبی بود !!

چند روزی بود که یه شماره بهم میس میزد و منم نمیپرسیدم کیه ... چون قبلا سابقه داشته که اقوام اذیت میکردن گفتم حتما اینم از اقوامه یا دوستام ... وقتی اون روز بازم میس زد دیگه عصبانی شدم ... گوشی پسر خالمو گرفتم و بهش زنگ زدم ... دیدم نخیر ... مثل اینکه یه پسره و واقعا مزاحمه ... به پسر خالم گفتم اگه بهت زنگ زد بگو شماره رو اشتباه گرفته بودی ... گفت حالا دختر بود یا پسر ؟ ... گفتم پسره ... گفت حیف شد .. چه فایده واسه من داره ؟ .. کاش دختر بود !!! ... من : هان ؟  ... خجالت بکش بچه ... میرم به خانومت میگما  ... یهویی انگار از خشم سمانه ترسید رومو که برگردوندم غیب شده بود !  ...

دختر خالم سرما خورده بود .. دکتر بهش آنتی بیوتیک داده بود ... گفته بود یکی سحر بخور و یکی موقع افطار ... ولی روی قرصه نوشته بوده 8 ساعتی یه دونه و اینطوری میشده 16 ساعته یکی ... این میاد سر خود موقع سحر 2تا با هم میخوره ! ... این میشه که در طول روز خیلی خیلی تشنه میشه ... یه حدی حالش بد میشه که پامیشه آب خنک درست میکنه و میشینه بالای سرش گریه میکنه !!!!!!!!!!!!!!

این میشه که بازم واسه خودش تجویز میکنه که روزه گرفتن براش خوب نیست و تا خوب نشده نباید روزه بگیره ! ... نمیدونستیم دختر خاله خانوم جدیدا دکترا گرفتن  ...

موقع غذا خوردن که شد اول نشستیم توی پذیرایی .. ولی از اطراف و اکناف هی اشاره میشد که پاشین بیاین توی اتاق ... اونجا نمیتونیم اذیت کنیم ... اینجا بهتره و فیلم به چه دردی میخوره ؟ ... و خلاصه اینقدر بهمون تلقین کردن که این امر بهمون مشتبه شد که ما اصلا از فیلم شبکه 3 خوشمون نمیاد و این چند شب رو همینطوری واسه سرگرمی نگاه میکردیم و این فیلم زشته ! ... یهویی همه هجوم بردیم توی اتاق و در عرض جیک ثانیه اتاق به معنای واقعی کلمه گوش تا گوش پر شد  ... جیغ و داد و سر و صدا بود که از اون اتاق به گوش میرسید ... همه ریلکس شدیم توی اتاق و روسریهامونو درآوردیم ... شده بود مثل این مسابقه ها هستش که دور صندلی میدون و هر کس زودتر نشست صندلی میشه واسه اون و بقیه از دور مسابقه خارج میشن !! ... آخه زیاد جا نبود اونجا ... خلاصه نشستیم ... قسمت بالای سفره اول زن داییم نشسته بود .. بعد از چند لحظه بلند شد و نمیدونیم واسه چی رفت بیرون .. سریع پشت سرش دختر داییم و دختر خالم نشستن .. دختر خالمو فرستادم که بره سالاد بیاره ، دختر دایی هم بلند شد که بره و برگرده ... همین که بلند شدن مامان اومد دید اونجا خالیه .. سریع نشست ... هممون مرده بودیم از خنده ... مامان که نمیدونست اوضاع از چه قراره هاج و واج مونده بود  ... گفتم مامان اونجا به صاحبای قبلیش وفا نکرده .. فکر نکنم به شما هم وفادار بمونه ! ... اونجا جای دختر خاله و دختر داییه ... ولی مامان همچنان با کمال آرامش نشسته بود ... وقتی اون بیچاره ها اومدن اینقدر اینور و اونور شدن که سه نفری نشستن سر همون فسقله جا ! ... ام پی تری که میگن همینه ها ... بعد نوبت اون یکی دختر داییم بود .. هی میگفت اینجا دوغ نیست واسه بچه میخوام .. اینجا سالاد نیست .. بچه غذا نداره .. برین کنار تا جای بچه بشه میخواد بشینه ... همه فکر میکردن داره واسه بچه ی خواهرش این کارا رو میکنه و هیچ کس بهش شک نکرد ولی بعد دیدیم دخترای خواهرش توی پذیرایین .. پس این داره واسه چی این کارا رو میکنه ؟! ... یه دفه انگاری برق گرفته ها پریدیم و ریختیم سرش که ای کلک ... هم واسه خودت جا باز کردی هم کلی غذا اضافه گرفتی ؟ ... مگه معده ی تو چقدر غذا توش جا میشه که اینهمه احتکار کردی ؟! ... شبی بود اون شب ! ... وقتی داشتیم میومدیم خونه مسابقه ی برق شیراز با یه جای دیگه (که نمیدونم کجا بود!) تموم شده بود و بر و بچ داشتن از استادیوم میومدن بیرون ... همون شب مسابقه ی پرسپولیس و مس کرمان هم داشت ... دامادمون گفت کله هامونو ببریم بیرون و داد بزنیم پرسپولیس ! ... گفتم اگه اینکارو بکنیم دیگه کله ای توی ماشین برنمیگرده .. همینجا میکشنمون !!

============================================

پی نوشت پیروزمندانه : برق شیراز توی جدول رده بندی اوله ... هورا بچه ها ... آفرین ... نمیدونستم اینقدر باحالین

 

پی نوشت هواس پرتانه : دیروز اومدم یه نگاه به گوشیم بندازم ... میخواستم صفحه ش روشن شه واسه همین یه دکمه رو زدم ... صفحه روشن شد یه لحظه دیدم یه نفر میس زده و بعد دیدم دوباره داره میس میزنه ولی صدای گوشیم در نمیاد ... گفتم حتما گوشیم یه ایرادی پیدا کرده ... بعد دیدم نوشت speaker ... گفتم یعنی چی ؟ ... باید بنویسه answer نه speaker ... بعد از کلی وقت تازه فهمیدم چی شده ... وقتی اون دکمه رو زدم شروع کرده بود به شماره گرفتن و من اشتباها فکر کردم یکی داره بهم زنگ میزنه !!!! ...


نوشته شده در یکشنبه 87/6/24ساعت 12:3 عصر توسط نظرات ( ) |

یه مطلب سیاسی نوشته بودم ولی از ترس فیلتر شدن توی یه وب جدید گذاشتمش و بهش لینک میزنم

آخه سایتی که این مطلب رو زده بوده فیلتر شده 

 بهش لینک میزنم ... اینطوری امن تره

اینجا کلیک کنید


نوشته شده در چهارشنبه 87/6/13ساعت 3:14 عصر توسط نظرات ( ) |

<   <<   11   12   13   14   15   >>   >

Design By : Pichak