خاطرات سرخوشانه
در ادامه دیوونگی کامنتای وبلاگ رو پاک کردم بابا شیش ساعت ماشینشو ذره ذره شست ... فرداش خدا آسمونو سوراخ کرد ... اینجا بود که فهمیدم مقدار ریزش بارون رابطه مستقیم داره با مقدار وسواس بابا برای شستن ماشین سلام به دوستای گل گل گل خودم ماهین همتون تموم شد ... 24 مهر بودم که تولد گرفتن واسم طی چه مراسمی ! ... باشکوه ! بزرگ ! ... یه کیک خوشگل خریدن واسه تفلدم ... راستش کامی خراب شده و نمیتونم بیام نت ... در نتیجه عکسای تولدم رو هم نمیتونم بذارم روی وبلاگ خیلی دلم واسه اینجا تنگولیده ... میخوام بیشتر بیام ولی نمیشه اتفاق خیلی باحال و جالبی که توی این مدت افتاد این بود که آقای فخری مدیر پارسی بلاگ(یا به قول خودم صاب خونمون)با خانواده شون تشریف آوردن خونه ما ... کلی ذوق زده شدم وقتی فهمیدم میخوان بیان ... برام جالب بود از نزدیک ببینمشون ... واقعا آدم خوب و ساده ای بودن ... کلی کیف کردم از این اخلاقشون دنیا هم همچنان میگذره و ما هم باهاش همراهیم ... شکر ... خوبیم و سر حال امروز بعد از سالها میخوام به یه کشفی که کردم اعتراف کنم :
آخه نیست خودکشون کردین واسه تبریک تولدم!!
تازشم الانم توی کافی نتم ... آدم یاد کافی شاپ میفته گشتنه ش میشه !
... ارادت داریم خدمتتون آقای فخری
(ما اینطوری سر حال میشیم!)
دلم میخواد بعد از ثبت این کشف بزرگ برم یه کوه نوردی حسابی ... تا جایی که میتونم برم بالا ... چند تا نفس عمیق بکشم و بشینم گریه کنم ... جیغ بزنم ... از ته دل ... هیچکسم نباشه که ازش خجالت بکشم ..............
اگه خدا بخواد دو هفته ی دیگه میرم کوهنوردی ... البته بعد از یه شب سخت پر از کابوس ............
Design By : Pichak |