خاطرات سرخوشانه

یه دوست عزیز برای حل یکی از مشکلاتم - نه .. بهتره بگم همه ی مشکلاتم - بهم یه راهی رو نشون دادن که برای طی اون یه کارایی باید بکنم ... یکی از اونا نوشتن هفته ای یه دونه حدیث از امامان معصومه ... اون دوست محترم خودشون این مطالبو به من میرسونن ... فکر نکنین ما از این کارا بلدیم  ... از امروز میخوام شروع کنم :

حدیث اول :

استفاده از فرصت

متن حدیث:

قال الباقر(علیه السلام): بادر بانتهاز البغیة عند امکان الفرصة و لا إمکان کالأیّام الخالیة مع صحّة الأبدان.(میزان الحکمة، ج 3، ص 2398)
ترجمه حدیث:

امام باقر(ع) مى فرماید: در جایى که فرصتى دارى مبادرت کن و خودت را به مطلوب برسان و این امکانى که من مى گویم دو چیز است یکى ایّام فراغت و دیگرى سلامت بدن.
شرح حدیث:

منظور امام(علیه السلام) این است که اگر تن شما سالم است و فراغ بال دارید از این فرصت براى رسیدن به مقصود استفاده کنید.

على(علیه السلام) در یکى از کلمات قصارش مى فرماید: «الفرصة سریعة الفوت بطیئة العود؛ فرصت زود فوت مى شود و دیر هم بر مى گردد».(میزان الحکمة، ج 3، ص 2398)

لحظات عمر برگشت ناپذیر است و در بعضى از احادیث آمده است که همه چیز ممکن است برگردد (مثل مقام و ثروت) ولى عمر انسان حتّى براى انبیا و اولیا برنمى گردد بنابراین باید از لحظات عمر استفاده کرد.


نوشته شده در پنج شنبه 87/7/18ساعت 8:32 صبح توسط نظرات ( ) |

دیروز یه چیزی به ذهنم رسید :

از نظر مذهبی اسرائیل باید از صحنه ی روزگار حذف شود ... ولی از نظر سیاسی خود مردم فلسطین باید تصمیم بگیرن واسه کشورشون (این جمله رو آقا محمود فرمودن)

واقعا چرا اینطوریه ؟ ... چرا جرات نداریم واضح بگیم اسرائیل ایشالا همچین بترکی که دیگه شناخته نشی ؟!!!!!  

پ.ن : دیشب حرفای محمود رو گوش کردین ؟ ... آخرای حرفاش کلی از خودمون خنده های شیطانی در وکردیم ... دمش گرم

 


نوشته شده در شنبه 87/7/13ساعت 9:8 عصر توسط نظرات ( ) |

امروز رفته بودیم خونه دایی محمد دیدنی مامان بزرگم ... با دایی احمد و خاله م هم هماهنگ کردیم و رفتیم ... خلاصه اینکه خیلی تعدادمون زیاد بود ... دایی علی(دایی مامانم که من عاشقشم) چند روز قبل گفته بود میخوام روز عید توی باغی که توی استهبان داریم مهمونی بدم و غذا هم میخوام پیتزا باشه ... ما که از قبل از سابقه دایی علی خبر داشتیم زیاد دلمونو خوش نکرده بودیم ولی امروز گفتیم بذار یه تلفن بهش بزنیم و توی رودروایسی بذاریمش و اذیتش کنیم ... بابا با موبایل به گوشیش زنگ زد و گفت آقا شما کجایی ؟ ... ماالان استهبانیم و در باغ وایسادیم منتظر شما ! ... نگاه کن دایی محمد و آقا ابراهیم(شوهر خالم) و محمد(شوهر دختردایی) همه اینجا شاهدن ... بیا اینم صداشون ... بهشون گفت حرف بزنین تا صداتونو بشنوه و باورش بشه ... اونام یه چیزی گفتن تا صداشونو بشناسه ... بابا گفت خب مگه قرار نبود بیایم استهبان ؟ حالام اومدیم ... حتما شما الان توی پیتزا فروشی هستی ... آره ؟!! ... خوب کسی رو گذاشته بودیم واسه این کار ... آخه بابا اینقدر جدی حرف میزد که همه مونده بودن چجوری بابا اینهمه خالی میبنده و خنده ش نمیگیره ... همه میگفتیم خب حالا دیگه بهش بگو ما میایم شیراز و توی خونتون مهمونی بده ! ... یه دفه جدی جدی نره استهبان !! ... بابا ازمون پرسید کی میرین خونه دایی علی ؟ ... همه با هم گفتیم امشب ! ... بعدش دیگه مرده بودیم از خنده ... بابا از قول دایی علی به دایی محمد گفت آقای فلانی شما امشب تشریف میبرین خونه ی علی آقا ؟ ... به جای داییم همه با هم گفتیم بله .. تشریف میبریم !! ... دایی علی گفت من به حسین(داداشش)زنگ زدم هنوز شیراز بود ... شما چجوری بدون اون رفتین ؟ ... بابا گفت نه دیگه داری دروغ میگی .. اونم استهبانه ... یه دفه داد هممون رفت بابا و دوباره منفجر شدیم از خنده ... آخه کی به کی میگفت داری دروغ میگی !! ... اونجا بود که بالاخره بابا زد زیر خنده و لو رفتیم ..........

گفتیم ما جمعه میخوایم بریم استهبان .. بیاین بگیم جمعه میریم باغ ... اینطوری هیچ چی گیرمون نمیادا ... بقیه گفتن نه ... آخه هر کس یه کاری داشت ... فکر نکنم این غذا رو بتونیم از جیب دایی بکشیم بیرون !


نوشته شده در چهارشنبه 87/7/10ساعت 2:38 عصر توسط نظرات ( ) |

سلام به همگی

این مطالبو که مینویسم حکم وصیت نامه داشته بیده ... چون دوست عزیزتر از جونتون ، سمانه ی عزیزتون در حال از دست رفتنه  ...

به همه ی شما توصیه میکنم که مواظب خودتون و بغل دستیاتون باشین ... البته توجه داشته باشین که کجا نشستین ... اگه توی کافی نتین و یه جنس مخالف کنارتون نشسته که دیگه نیازی نیست بگم سرجاتون بشینین و جو نگیردتون  !  ... حالا ما یه چیزی گفتیم ... از حالا گفته باشم بعد از مرگم این وبلاگ به هیچ کس نمیرسه ... میخوام با خودم ببرمش اون دنیا که تا روز قیامت بی کار نمونم  ... توی خواب هیچ کس هم نمیام ... الکی نگین اومدم تو خوابتون و گفتم که وبلاگمو بردارین  ... حالا میرسیم سر پولایی که توی بانکها دارم ... بگم که من بخاطر اقتصاد مملکت به وارثام توصیه میکنم که همه پولامو از بانکها برندارن ... چون دو سوم سرمایه ی این کشور به خاطر پولاییه که من پس انداز کردم و تو بانکها گذاشتم ... اون یک سوم باقی رو هم نمیگم مال کیاس ... چون به قول آقا مانی باز موضوع سیا اینا مطرح میشه !  ... میدونم الان دارین به چی فکر میکنین ... اینکه من چقدر آدم متواضعی بودم که هیچ چی از داراییم بهتون نگفتم ... خب دیگه ... ما کلا اینطوری بیدیم  ... خیلی خوب بیدیم و کسی قدرمون رو ندونست  ... خب دیگه ... گریه نکنین ... میدونم دلتون واسم تنگ میشه ... من بازم میام پیشتون ... میگن از اون دنیا کانکت شدن خیلی حال میده ... چون سرعتش خیلی بالاس !  ...

 

پ.ن 1 : بیماری ای که ما بخاطر آن در حال مٌرد شدن میباشیم سرماخوردگی ست  ...

پ.ن 2 : دیروز داداشمان گل کاشت ... وقتی توی اخبار اولین نفر اسم اونو آوردن و در حال سخنرانی کردن نشونش دادن ما کلی ذوق مرگ شدیم   ... پدر سیا رو در آورد ... (الان ساعت 21:05 دقیقه میباشد ... بعد از اخبار ساعت 19 سخنرانیشو به طور کامل نشون داد ...)

پ.ن 3 : امروز تولد عمه گلاب جانمان میباشد ... تولدت مبارک عمه خانومیییییییییییییییییی

پ.ن 4 : تو رو خدا یکی یه کاری بکنه ... چند روزه که وبلاگمو ندیدم  ... نمیدونم چشه که وقتی میزنم باز بشه این ارور رو میده :  Runtime Error ... وقتی بقیه میتونن بیان توش و کامنت بذارن پس معلومه از طرف من یه اشکالی هست ... من از دوری وبلاگم دق میکنم ... من و وبلاگ جان بدجوری به هم وابسته ایییییییییییییییییم  

یه آهنگ روی وب گذاشتم و مدل موس رو عوض کردم ... لطفا بگین درست شده یا نه ... مرسی


نوشته شده در دوشنبه 87/7/8ساعت 11:50 صبح توسط نظرات ( ) |

این عکسا رو حتما وقتی که روزه هستین ببینین

میوه

بازم میوه

حلیم بادمجون

سفره


نوشته شده در جمعه 87/7/5ساعت 1:3 عصر توسط نظرات ( ) |

<   <<   11   12   13   14   15   >>   >

Design By : Pichak