خاطرات سرخوشانه
... منم اینور به جای بچهه غش میکنم از خنده ... گاهی اوقات هم مامان اینا رو صدا میکنم که بیان گوش کنن ... خلاصه اینکه من با اینکه خیلی کم این کوچولو رو دیدم ولی توی دلم خیلی دوسش دارم چون هر روز صدای خنده ها و بازی کردناشو میشنوم و میشنوم که چقدر شیرین زبونه ...
خلاصه یه روز مامان بزرگه با نوش اومد خونمون ... برعکس سرو صدایی که از خونشون میومد دیدم غزل خیلی بچه ی خجالتی یه ... خواستم که باهاش بازی کنم و به حرف بیارمش ... یه کم باهاش حرف زدم و پاشدم رفتم ماهی خوشملمو واسش آوردم ... کاری که واسه هیچ بچه ای نمیکنم ... آخه دُلی رو خیلی دوسش دارم و خیلی زود هم کثیف میشه ... واسه همین دست هیچ بچه ای نمیدمش ... ولی اون روز یه خبطی کردم و پاشدم دُلی رو واسش آوردم ... دیدم با تمام وجود ناخناشو توش فشار داد ! انگار ناخناشو تو قلب من فشار میداد !! ... بعدشم که ازش خسته شد انداختش زیر مبل و پاشو گذاشت روش ... منم همینطور نگاش میکردم و لبخند میزدم ولی از اونور هی واسه مامان چشم و ابرو مینداختم که تو رو خدا یه کاری کن
... در همچین مواقعی بدترین صحنه ای که میتونی ببینی اینه که مامان بزرگه هم هی قربون صدقه ی نوش بره و بهش میوه بده ... اونم خیلی کثیف پرتغال بخوره و آبش از کنار دهنش چکه کنه روی دُلی !!!! ... اون موقع بود که با تمام وجود آرزو میکردم کاش با اون کوشولو خودمونی نمیشدم !!! همون بهتر که به قول بلوطی"بچه رو بزنی تو گوشش تا بچسبه به دیوار" !!
...
Design By : Pichak |