خاطرات سرخوشانه
حالتون خوبه ؟
چه خبرا ؟
البته فکر نکنم خیلی کسی پیدا بشه که جواب احوالپرسی منو بده ... آخه همه در حال درس خوندنن ... همون خر زنی خودمون
امتحانای من تموم شد ... حالی به حولی
تقریبا یک ساعت و نیمه که از دانشگاه اومدم ... دیروز ساعت 4تا6 امتحان
داشتم و امروز هم ساعت 8:30 تا 10:30 ... اصلا فرصت برگشتن به شیراز رو
نداشتم ... واسه همین رفتم خوابگاه پیش دوستام ... مامان اینا هم میخواستن
برن استهبان ... از قبل همه چیز هماهنگ شده بود ... وقتی رفتم خوابگاه
مسئول خوابگاه گفت برای هر شب اقامت توی خوابگاه باید 5 هزار تومن بدی !!
... دوستم که خیلی تیکه میندازه گفت چه خبره ؟!!! خانه ی عفاف هم شبی 5
تومن نمیگیره
... هرچی چونه زدیم گفت نمیشه ... واسه همین من گفتم برمیگردم شیراز ...
نجمه دوستم هم گفت که میخواد بره خونه ی دوست داداشش ... به قول خودش خونه
ی جلال اینا !!!! ... وقتی تلفن زد خونشون ببینه هستن یا نه دیدم داره به
ترکی کلی قربون صدقه ی کسی که پشت گوشیه میره !!! ... وقتی تلفنو قطع کرد
گفتم کی بود ؟!! ... تو با جلال اینطوری حرف زدی ؟!!!!! ... گفت نه بابا
... خیالت راحت ... اون اصلا خونه نیست ... این خواهرش بود ... بعدش با
نیش باز گفت : ولی اصلا اشکالی نداره .. داداشش که هست
... به منم اصرار میکرد که باهاش برم ... گفتم دیوونه من کجا بیام ؟! اگه
مامان پرسید کجا بودی بگم خونه ی جلال اینا ؟!!!!!!! ... بالاخره فرستادمش
رفت و خودمم راه افتادم طرف ترمینال ... توی راه تلفن زدم به مامان و گفتم
من دارم میام شیراز ... گفت نیای شیرازا ... اونجا هیچ کس نیست ... نه
آبجی نه خاله نه دایی ها ... همه اومدن استهبان ! ... تو دلم گفتم الهی
کوفتتون بشه ... بدون من میرین گردش ؟
... خلاصه اینکه برگشتم خوابگاه و گفتم من میمونم ... توی اتاق دوستم یه
تخت خالی بود ... رفتم پیششون که یه کم دلم باز بشه ... چون ناراحت بودم
از اینکه همه استهبانن و من فیروزآباد گیر کردم ... ولی چشمتون روز بد
نبینه ... وقتی رفتم اونجا دیدم همه ی هم اتاقیا دارن خر میزنن .. ببخشید
.. دارن درس میخونن و صدای هیچ کس در نمیاد !
... منم جو گیر شدم و همون موقع کتابمو آوردم بیرون که درس بخونم ... یه
چند صفحه خوندم ولی دیدم داره حالم به هم میخوره ! ... واسه همین کتابو
گذاشتم زمین و همینطوری نشستم در و دیوار رو نگاه کردم ... ولی مگه اینا
ول کن بودن ؟! ... همینطوری یه بند داشتن درس میخوندن ... بعد از گذشت چند
ساعت بالاخره رضایت دادن و بلند شدن که شام درست کنن ... منم که مهمون بودم
... دیدم دارن بادمجون پوست میکنن ... دوستم گفت که میخوان خورشت بادمجون
درست کنن ... گفتم یعنی بدون برنج باید خورده بشه ؟!!!!! ... گفت آره ...
با نون ... من از اینکه خورشت بادمجون رو با نون بخورم بدم میاد ... یعنی
زیاد دوست ندارم ... همینو به دوستم گفتم ... دوستمم به هم اتاقیاش اینو
گفته بود ... واسه همین برنج هم درست کردن ... هرچی گفتم بابا بی خیال ...
من لوسم ... پررو ام ... این کارا چیه ؟! ... ولی بالاخره کار خودشونو
کردن ... منم که خیلی بدم اومد !...
خلاصه گذشت تا امروز صبح که رفتیم امتحان دادیم و اومدیم شیراز ...
نجمه همش منو میزنه ... تا حالا چند بار زده توی دهنم !!! ... این بشر
خیلی دیوونه س ! ... وقتی پیششم امنیت جانی ندارم ! ... از چند روز قبل هر
روز تلفن میزد و میگفت سمانه .. اینقدر دلم برات تنگ
شدهههههههههههههههههههههه ... دلم میخواد بزنم تو دهنت .. بگیرمت و
بچسبونمت به شیشه اتوبوس ... بعدشم پرتت کنم پایین تا همه ازت بخندن
!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! ... ولی امروز دیدم داره خیلی پررو بازی درمیاره
... منم زدم تو گوشش !
... شوکه شد یه دفه ! ... فکر نمیکرد بزنم
... ولی خیلی کیف داد ... حالا دیگه اگه کسی توی خیابون بهم متلک گفت راحت میزنم تو گوشش
...
============================================
پ.ن 1 : یه نفر که نمیدونم چه نسبتی بهش بدم ، مدتیه کامنتای ناجوری واسم
میذاره ... واسه همین تا اطلاع ثانوی کامنتام خصوصین ... پارسی بلاگ مثل
بلاگفا نیست که وقتی کامنت ارسال شد روی صفحه ، خیلی بزرگ بنویسه که
نظرتون ارسال شده ... فقط یه پیغام یه خطی به رنگ قرمز زیر کادری که توش
کامنت رو مینویسین نوشته میشه که پیام شما ارسال شد ... فقط همین ...
نیازی نیست که دوباره ارسالش کنین ...
از اون آقایی که این کامنتا رو میذاره میخوام که دست برداره ...............................
پ.ن 2 : از دوستانی که یه جای خوش آب و هوا واسه قبر بنده سراغ دارن
میخوام که آدرسشو بدن ... خوش آب و هواییشو واسه خودم نمیخوام ... چون به
دردم نمیخوره ... میخوام که ملت وقتی میان واسه گردش و تفریح ، یه فاتحه
ای هم واسه من بخونن !! ...
پ.ن 3 : من تا امشب تهنا بیدم ... نمیدونم چیکار کنم ... لینا لوله ای و
رامتین شکلاتی و بادام زمینی سرکه نمکی خریدم که سر خودمو باهاشون گرم کنم
!! ... من چقدر مظلومم آخه! ..
Design By : Pichak |