خاطرات سرخوشانه
احوال رفقا که خوبه ؟ ... خدا رو شکر
چون خیلی حالمو میپرسیدین تصمیم گرفتم آپ کنم ...
اگر از احوالات ما جویا باشین ملالی نیست جز
................................. جز سرما خوردگی وحشتناک(چیه ؟ فکر
کردین میخوام بگم ملالی نیست جز دوری شما ؟ نخیرم .. اصلا هم از این خبرا
نیست و من اصلا هم هر روز نمیام نت و کامنتا رو چک نمیکنم) ...
ای خداااااااااااااااااااااااااااااااااا ... آخه روز شروع امتحانا چه وقت سرماخوردگیه ؟
... هنوز بی حالی و سرگیجه ی قبلم خوب نشده سرما خوردم ... همش هم تقصیر
این دوستمه ... دیروز که دیدمش بهش گفتم : نجمه الهی خدا از روی زمین ورت
داره تا از دستت راحت شیم .. الهی ور بپری ... اونم که همینطور مات و
مبهوت مونده بود گفت چته ؟ چی میگی ؟!! ... گفتم همش تقصیر توئه که من
مریض شدم ... خب آدم حسابی وقتی سرما میخوری و چندین ساعت پیش من میشینی و
با هم حرف میزنیم خب معلومه سرما میخورم دیگه ... چهارشنبه که رفته بودیم
دانشگاه ، اون حسابی مریض بود و من وقتی باهاش صحبت میکردم به وضوع
میکروبا رو میدیدم که دارن به سمت من میان ! اصلا وقتی نفس میکشیدم بوی
میکروب میومد !!!! ...
شنبه یه کم حالم خوب نبود ولی
یکشنبه دیگه خیلی گیج بودم و سرم درد میکرد ... خیلی هم سردم بود ... واسه
همین روی مانتوم یه پالتو پوشیده بود با شال گردن و ماسک ... ماسک رو هم
به خاطر سرما زده بودم هم به خاطر اینکه دیگه کسی از من این مریضی رو
نگیره ... هر کدوم از دوستام چشمای خمار منو میدیدن و صدای گرفتمو میشنیدن
میگفتن تو چرا نمیری دکتر ؟ حالت خیلی بده ها ... همه هم برام دل
میسوزوندن که موقع امتحانا مریض شدم ... توی اتوبوس هم اینقدر سرفه کردم
که همش میترسیدم نکنه رانندهه منو پیاده کنه ! ...
همین حالا که مریض شدم یه دفه هوس پفک میکنم و نمیتونم جلوی خودمو بگیرم
... واسه همین هی حالم بدتر میشه ... تازه دیروز وقتی رفته بودم توی بوفه
ی دانشگاه دیدم وااااااااااااااااااااااای چه بوی ساندویچ همبری میاد !
... بازم نتونستم جلوی این شکم رو بگیرم و با توجیه اینکه بعدن میرم دکتر
و آمپول میزنم اونم خوردم ... به قول آبجی خانوم که میفرمایند شکمت باز
افتاد توی دست و پات ...
خدا به داد برسه ... بعدیش نمیدونم چیه ! ... ولی بازم شکر ... به قول معروف هر چه از دوست رسد نیکوست
Design By : Pichak |