خاطرات سرخوشانه

سلام سلام
چطورین ؟
خوش میگذره ؟
خب معلومه که خوش میگذره ... ما که آپ نکنیم یه ملت از دست پرت و پلاهامون راحتن 
ولی دوران خوشی شما تموم شد و بنده آپ فرمودم
...
شوشو جان (نسرین) فرمودن که همسر آپ تو دیت میخوان ... من از همین تریبون
به ایشون اعلام میکنم : حالا مثلا اگه آپ تو دیت نباشم چیکار میخوای بکنی
؟ هان ؟ مثلا میخوای بری سرم هوو بیاری ؟ نه که نیاوردی ؟ طلاقمم که
نمیتونی بدی ... چون مهریم اینقدر زیاده که جرات نداری اسم طلاقو بیاری
... پس بیخودی واسه من شاخ و شونه نکش
...
چیکار کنم که اصلا هیچ چی به ذهنم نمیرسید واسه آپ کردن ... نه که هیچ
اتفاقی نیفتاده باشه ها ... افتاده ... ولی تا وقتی حس نوشتن نباشه که
نمیشه چیزی نوشت ... من تا حالا حس داشتم و مطالبم اینطوری بود ... حالا
فکر کنین اگه نداشتم چی میشد !!!!

خب ... بریم سر اتفاقاتی که توی این مدت افتاد ...
اول و مهم تر از همه اینکه مادر خانومی و آقای پدر از مکه اومدن ... حالا دیگه شدن حاجی بابا و حاجی مامان
...
بعدش ....................... دیگه چی شد ؟ ....................... اتفاق
آنچنان بزرگی نیفتاد که بخوام بگم ... همش مهمونی بود و رفت و آمد ... همه
دوبار دوبار میومدن دیدنی ! ... واسه همین خیلی سرمون شلوغ بود ... حالا
هم که نوبت پخش سوغاتیا رسیده و کلی کار بخاطر اون داریم ...
دل همتون بسوزه ... کلی سوغاتی گیرم اومد ... به جز اون چیزایی که مامان و
بابا مخصوص واسم خریده بودن ، مامان بهم گفت بیا چیزایی که واسه بقیه
خریدم رو هم ببین .. هر کدوم رو که دوست داشتی بردار ... بازم دلتون بسوزه
... وسط سوغاتیا نشسته بودم و واسه خودم چیز میز جمع میکردم ... ای حال
داد ! ...

توی این مدتی که مامان اینا نبودن میشه گفت من چند روز یک بار یه کاری توی
خونه انجام میدادم ... همش بخور و بخواب بود ... ولی اصلا اصلا نتونستم
درس بخونم ... واقعا واسه خودم هم سواله که من توی این مدت چیکار میکردم !
... کاری که نمیکردم ... درس که نمیخوندم ... اینترنت هم که زیاد نمیومدم
... پس من چیکار میکردم ؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!‌ (پیدا کنید پرتغال فروش
را !!!)
قرار بود مامان اینا صبح ساعت 5:30 از فرودگاه بیان بیرون ... یعنی
هواپیما باید ساعت 4 میرسید شیراز ... ولی بابا ساعت 3 تماس گرفت و گفت ما
همین الان تازه سوار هواپیما شدیم ... ما هم ساعت 6 صبح رفتیم فرودگاه ...
ولی ساعت 6:15 دقیقه بابا تماس گرفت و گفت تازه همین الان هواپیما نشست !
... هوای فرودگاه به خاطر اینکه اطرافش بازه ، خیلی سرده ... اون روز هم
هوا سردتر از همیشه بود ... حدودا 7 درجه زیر صفر بود که این برای ما
شیرازیا یعنی فاجعه ... یعنی قطب جنوب تشریف فرما شدن به شهرمون ! ... مام
وقتی فهمیدیم اوضاع اینطوریه ، نشستیم توی ماشین و بخاری رو روشن کردیم
... داشتیم واسه خودمون کیف و حال میکردیم که دیدیم یکی از دایی هام اومد
... پیاده شدیم و سلام کردیم ... بخاطر رودروایسی مجبور شدیم وایسیم
پیششون ... ولی بعد اونا هم که دیدن هوا سرده رفتن توی ماشین ... مام
پریدیم داخل اتولمون ... تازه داشتیم گرم میشدیم که یکی دیگه از دایی ها
اومد ... دوباره همون اوضاع و برگشتن توی ماشین ... وقتی یکی از اقوام
رودروایسی دارمون اومد دیگه نه اون سوار ماشینش شد نه ما چیزی گفتیم ...
دیگه بی خیال ماشین شدیم و بیرون وایسادیم ... تا ساعت 8 که مامان اینا
اومدن ... جور عجیبی میلرزیدم ... حس میکردم از داخل تمام اعضای بدنم داره
وول میخوره ! ... مثلا یه لحظه حس مسکردم معده م داره تکون میخوره .. یه
لحظه ی دیگه حس کردم کبدم داره وول میزنه !!!! ... از شدت سرما حسابی قاطی
کرده بودم !!
... خلاصه وقتی رسیدیم خونه ، همه کنار بخاری جمع شده بودن ... وقتی این
اوضاع رو دیدم و دیدم جام نمیشه داد زدم : تجمع بیش از 3 نفر ممنوع ...
همه برید کنار ببینم دارین چیکار میکنین اونجا !! 
... کم کم گرم شدم و رفتم کمک واسه آماده کردن صبحانه ... اولش خوب بود
ولی کم کم حس کردم دارم بی حال میشم ... هر چی به روی خودم نیاوردم دیدم
نمیشه ... رفتم یه کم دراز کشیدم ... چند دقیقه بعد که اومدم بلند شم دیدم
سرم گیج میره ... دوباره دراز کشیدم باز دیدم حالم خوب نشد ... تمام بدنم
هم درد میکرد ... دیگه هر کس میومد یه تجویز برام میکرد ... البته نظر همه
یکی بود و میگفتن داری سرما میخوری ... تا شب حسابی حالی به حولی بود ...
چون همش خوابیده بودم و اصلا کار نکردم ... تا چند روز بعد حالم خوب نمیشد ... تا اینکه چهارشنبه ی هفته ی قبل
رفتم دکتر ... بعد از معاینه ی خنده داری که کرد بهم گفت احتمالا مسموم
شدی ... عصر اون روز هم خودم واسه خودم فشار خون گرفتم ... فشارم روی 8
بود ... یه سرم و دوتا آمپول و چند تا قرص واسم نوشت ... چون درمانگاه
خیلی شلوغ بود بی خیال سرم زدن شدم ... قرصامو هم همش یا یادم میره بخورم
یا حوصلم نمیشه ! ... واسه همین هنوز درست و حسابی خوب نشدم ... البته من
که میدونم اینا همش علائم مرگه
  ...
خب ... دیگه داره زیاد میشه ... بریم دنبال کار و زندگیمون ... از شنبه هم امتحاناتم شروع میشه ... دعا کنین واسم
...
نوشته شده در چهارشنبه 87/10/11ساعت 6:40 عصر توسط نظرات ( ) |


Design By : Pichak