خاطرات سرخوشانه

سلام به بر و بچ

وااااااااااااااااااااای نمیدونم از کجا بگم ... روزی که خیلی منتظرش بودم رسید ... هفته ی قبل مارکو بهم خبر داد که انجمن وبلاگنویسان شیراز شروع به کار کرده و توی جلسه شرکت کنم ... منم کلی ذوق داشتم و گفتم حتما میرم ... روز جمعه که جلسه بود به طرز حیرت آوری فراموش کردم که میخواستم جایی برم ... و سه ساعت بعد از ساعتی که قرار بود جلسه باشه یادم اومد !! ... خیلی برام تعجب آور بود که چطور اون روز رو یادم رفت و کلی افسوس خوردم ... به هر حال گذشت و من تمام هفته رو منتظر روز جمعه بودم ... چند نفر از اقوام زنگ زدن و واسه ظهر جمعه دعوتم کردن خونشون ولی به همه گفتم من جایی کار دارم ... بقیه اگه میخوان بیان ... تازه اون روز رو هم روزه گرفتم تا بقیه واسه ناهار منتظرم نباشن ... آخه ساعت یازده شروع میشد ... خلاصه همه ی تدابیر امنیتی اندیشیده شد و منتظر برای ساعت یازده ... ولی یه حسی بهم میگفت حتما یه کاری پیش میاد و نمیتونی بری ... کلی دعا و نذر و نیاز و این چیزا کردم تا بالاخره تونستم برم ... یه خورده دیر رسیدم و جلسه شروع شده بود ... خیلی تردید داشتم که برم یا نه ... چون اصلا هیچ نشونه ای نبود که بخوام بفهمم اینایی که توی این جمع صمیمی دور هم نشستن وبلاگنویسن ... دلو زدم به دریا و سعی کردم که آروم برم یه گوشه ای بشینم ... بگذریم که همه کنجکاو بودن که یه عضو جدید رو ببینن  ... جمع خیلی گرم و صمیمی بود و همه به راحتی نظراتشونو میگفتن ... همه هم به نظرات دیگران با احترام گوش میدادن ... بگذریم که بعضیا به خاطر اینکه توی حرف دیگرون میپریدن اخطار گرفتن(قابل توجه بعضیا)  ... وسطای صحبتا بود که دیدم یه نفر یه آقایی رو صدا زد مارکو !! ... اااااااااااااااا ... خیلی برام جالب بود که یه نفر از وبلاگنویسایی رو که مدتیه از طریق وب میشناسمش رو ببینم ... آخر جلسه قرار شد من با خان داداشم صحبت کنم برای تبلیغات انجمن ... اولش فکر میکردم فقط میتونه تبلیغات بلاگفا رو ردیف کنه ولی بعد فهمیدم تبلیغات پارسی بلاگ ، پرشین بلاگ ، ایسنا و ایرنا هم در حوزه فعالیت اونه ... شاید بتونه با چند تا روزنامه هم صحبت کنه ... بابا تو دیگه کی هستی !!  ... بعد که اومدم خونه به داداش تلفن زدم و موضوع رو براش گفتم ... اون گفت اول باید با نوع فعالیت و اهداف و اعضای گروه آشنا بشه ، بعد پا پیش بذاره واسه تبلیغات ... گفت کی رو اونجا شناختی که فکر میکنی بتونه برای شناخت انجمن بهم کمک کنه ؟ ... گفتم به نظر یه نفر از همه آشناتر میومد ... وقتی آدرس وب اونو ازم خواست گفتم اگه آدرسشو بدم که وب منم پیدا میکنی ! ... نمیدمت !! ... گفت کجای کاری ؟ ... من همش وبلاگ تو رو میخونم ولی برات کامنت نمیذارم !!!!!!!!!  ... کلی خندیدم ازش ... گفتم منو باش که سعی میکردم سکرت باشم و هر وقت میومد خونه هیستوری رو پاک میکردم ! ... گفت توی این پست آخریتم که همه ی عکسای منو کش رفته بودی !! ...

===============================

یک پی نوشت خیلی مهم : عکسی که توی پست قبل به نام مدیر پرشین بلاگ گذاشته بودم اشتباه بود ... این نشون میداد که شما بلاگفایی ها هیچ کدوم مدیرتون رو نمیشناسین ... اوشون آقای علیرضا شیرازی مدیر بلاگفا بودن ..........................


نوشته شده در جمعه 87/9/22ساعت 10:45 عصر توسط نظرات ( ) |


Design By : Pichak