خاطرات سرخوشانه
سلام دوست جونیام حالتون که خوبه ایشالا ؟ ... آقای دکتر هلالی ! ( پنج شنبه رفتیم اردوی علمی ... این اردو بار علمیش واقعا زیاد بود ... حقا که نام اردوی علمی برازنده ی اون بود !! ... حالا میگم واستون ... قرار بود 4 جای تاریخی اطراف فیروزآباد رو سر بزنیم ... قلعه دختر ، تپه های نمکی ، شهر تاریخی گور و کاخ اردشیر بابکان ... 2 تا از استادا همراهمون بودن و کلا 29 نفر بودیم ... 11 تا پسر و 16 تا دختر ... من و دوستم صندلی پشت سر استادا نشسته بودیم ... اگه پچ پچ هم میکردیم اونا صدامونو میشنیدن ... البته این موضوع رو خیلی دیر فهمیدیم و کلی سوتی دادیم اولین جایی که رفتیم قلعه دختر بود که بالای کوه واقع شده ... نصفی از مسیر پله داشت و بقیه ی راه رو باید کوه نوردی میکردیم ... وقتی رسیده بودیم بالا استاد میخواست در مورد اونجا یه توضیحاتی بده ... واسه همین گفت : لطفا همه جمع شن ... ولی به جز یکی دو نفر هیچ کس نیومد ... آخه همه داشتن عکس یادگاری مینداختن وقتی توی اتوبوس بودیم یکی از بچه ها گفت استاد میشه آهنگ گوشمیونو روشن کنیم ؟ ... گفت نه ... آقای راننده آهنگای خوبی داره ... اوشون روشن میکنه ... ما فکر کردیم حالا حتما میخواد افتخاری و شجریان و این چیزا بذاره ... ولی وقتی ضبطشو روشن کرد دیدیم به به ... همش آهنگای اندی و سندی و این چیزاس بهتون توصیه میکنم هیچ وقت اردوهای دانشگاه رو از دست ندین ... خیلی باحاله ================== این عکس رو امروز گرفتم ... نمایی از پارک محلمون در یک روز بارانی )برای اینکه دیگه چرت و پرت ننویسم بهم توصیه کرده وقتی دارم مطلب مینویسم آهنگ جلف گوش نکنم ... برای اینکه بهش ثابت کنم پرت و پلا نوشتنای من ربطی به آهنگ نداره ، حالا دارم یه موزیک ملایم گوش میکنم (اوا ! ... همین الان آهنگش رپ شد !! ... نمیذارن تو حال خودمون باشیم !!) ...
...
... دوباره استاد گفت همه جمع بشن میخوام توضیح بدم ... اینار دخترا اومدن ولی پسرا داشتن روی سر و کول همدیگه مینشستن که عکس بگیرن ... خدایی استاد خیلی صبوری کرد که هیچ چی نگفت ... اگه من بودم یکی یه پس گردنی بهشون میزدم و می آوردمشون
... نکته ی جالبی که اونجا بود این بود که داشتن اون بنا رو بازسازی میکردن و فقط یه چند تا کارگر افغانی اونجا بودن ... هیچ مهندسی در کار نبود ... ازشون پرسیدیم کسی به کارتون نظارت نمیکنه ؟ ... گفتن نه ... همینطوری میسازیمش دیگه !!!! ... موقعی که استاد داشت حرف میزد یکی دیگه از استادا اومد طرف ما و یه نقشه داد به دوستم که رتبه اول کلاسه و بهش گفت ارتفاع اینجایی که هستیم رو پیدا کنین ... نقشه رو پهن کردیم روی زمین و نشستیم به حساب کردن ... هممون یادمون رفته بود چجوری ارتفاع رو به دست می آوردیم ... حتی اونی که رتبه اول بود ... بالاخره پنج شش نفری یه عددی رو تقریبی به دست آوردیم و به استاد گفتیم ... ولی اون قبول نکرد ... گفت باید درست بدست بیارین ... مام اصلا به روی خودمون نیاوردیم و سرمونو با دیدن جاهای دیگه گرم کردیم !!
... نقشه دست دوستم بود ... یه کاغذ بزرگ به اندازه ی کاغذ A2 ... پرس شده هم بود ... وقتی داشتیم میومدیم پایین آفتاب توی صورتمون بود ... واسه همین نقشه رو باز کردیم و گرفتیم روی سرمون ! ... همینطوری داشتیم آروم آروم پشت سر استادا میومدیم پایین ولی حوصلمون سر رفت و ازشون جلو زدیم ... همینکه رفتیم جلو کلی بهمون متلک گفتن : خوش میگذره ؟! عجب اختراع جالبی ! یه وقت آفتاب نخورین !
... کلی خندیدیم تا رسیدیم پایین ... بعدش رفتیم شهر تاریخی گور ... از این شهر بزرگ فقط یه مناره پیداس ، یه رصد خانه و یه اتاق از یه خونه ... بقیه ی شهر زیر خاک رفته ... گفتن دولت بودجه ای برای در آوردن این شهر نداده ... بعدشم وقتی که از زیر خاک در اومد و ازش مواظبت نشد در معرض فرسایش و از بین رفتنه ... همون بهتر که زیر خاک بمونه ... همینطوری که داشتیم راه میرفتیم دیدم یه سوراخ خیلی کوچولو روی زمینه ... خیلی کنجکاو شدم ... واسه همین شروع کردم به کندن اونجا ... چند تا سنگ رو که کنار زدم یه دیواره ی سنگ مشخص شد ! ... اینقدر ذوق زده شده بودیم که دو تا دیگه از بچه ها هم اومدن کمک ... خیلی جالب بود ... این نشون میداد که اگه دولت یه کوچولو هم بودجه برای اینجا میداد کافی بود ... آخه همه ی بناها رو بودن و در آوردنشون کاری نداره ... اینجا هم نقشه دست ما بود و به عنوان سایه بون ازش استفاده میکردیم ( بهترین کاری که میشد باهاش کرد همین بود !!) ... یکی از پسرای خیلی گیج کلاس اومد گفت لطفا نقشه رو بدین میخوام نقطه یابی کنم و ببینم کجاییم ... هر کاری کردیم که بهش ندیم ، نشد ... وقتی نقشه رو برد ، دوستم همینطوری شروع کرد به غرغر کردن و تهدید کردن : همچین بزنم تو دهنش که نقطه یابی از یادش بره ، بچه پر رو
... بعدشم گیر داده بود که بریم بهش بگیم حالا چند تا نقطه پیدا کردی !! ... گفتم از این یارو که بعید نیست بره 3 تا نقطه رو پیدا کنه و بگه ما اینجاهاییم !!
... این پسره توی کلاس معروف شده ... آخه ترم اول سر کلاس "زمین در فضا" استاد داشت میگفت خورشید وقتی به یه طرف زمین میتابه اونطرف زمین تاریک میمونه (که یه موضوع بدیهیه) ... این یارو بلند شد و گفت خب استاد وقتی آفتاب به یه طرفش میتابه از اون طرف میاد بیرون دیگه !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
... از اون به بعد سوتی های دیگه هم داد ولی به این موضوع معروف شد ... اون روز هم باز سوتی داد که دیگه بخوام توضیح بدم زیاد میشه ...
... اینقدر استادا پایه بودن که بعضی از قسمتهای شعرا که گروهی خونده میشد رو بچه ها با هم میخوندن ... آخر کار به خاطر اینکه من و دوستم خیلی عجله داشتیم و میخواستیم بیایم شیراز ، استاد گفت یه جای دیگه مونده ... قبل از عید میخوایم بریم بوشهر و عسلویه ... اون موقع میریم !!! ... معلوم بود خیلی در جوار ما بهش خوش گذشته ...
................
Design By : Pichak |