خاطرات سرخوشانه

سلام سلام

حال همه خوبه ؟ ..........

خوب به سلامتی ... ممنونیم ... مام خوبیم نیشخند ...

خوب بدون ما حال میکنینا ... ما اینجا در حال ایفای نقش کوزت هستیم و شماها دارین واسه خودتون کیف دنیا رو میکنین ... هی ... روزگار ... خیلی نامردی  ...

خبرای جدیدی شده که اکثرتون میدونین ... مامان و بابا پنج شنبه ی گذشته رفتن مکه ... مامان بزرگم ، آبجیم و شوهرش اومدن پیشم که تهنا نباشم و دلتنگی نکنم    ... به قول زن عموم ، دوتا رفتن 6 تا اومدن به جاشون !! ... آبجی که از صبح تا ظهر سر کاره ... منم با مامان بزرگ تهنام ... از همون اول به مامان گفتم اگه منو تهنا بذارین هر شب توی خونه مراسم پارتی برگزار میشه ... مامانم گفت اونوقت مامان بزرگتم حتما میاد وسط میرقصه  !! ... گفتم نه .. واسه چی اینکارو بکنه ؟ ... به بهانه ی اینکه میخوام برم دانشگاه و مامان بزرگ توی خونه تهناس میفرستمش خونه دایی ... اونوقت دیگه همه چی حله ... مامان هم واسه اینکه از این کارای بد بد نکنم به آبجی هم گفت که بیاد پیشم  ... بدشانسی رو میبین تو رو خدا ؟ناراحت زبان ...

دیروز مراسم آش پزون داشتیم ... همون آش پشت پای خودمون ... دختر خاله ها و دختر دایی ها میگفتن به جای آش پشت پا ، جوجه کباب پشت پا درست کنین ! ... پیشنهاد زیاد بدی نبود ... آخه آش درست کردن خیلی درد سر داره ... پدرمون در اومد ... نخود و لوبیاشو خودم پختم .. اونم با چه مشقتی ... تا همین نیم ساعت قبل هم توی آشپزخونه بودم و داشتم مرتب میکردم ... با کله رفته بودم توی دیگه آشی و داشتم میشستمش ! ... خسته شدم  ...

 موقعی که رسیده بودیم به هم زدن و بعد هم پخش کردن آش بین همسایه ها ، اینقدر مسخره بازی در آورده بودیم که دلم درد گرفته بود ... فقط من و دختر داییم بینشون مجرد بودیم (البته بعدش بیشتر شدیم ولی موقع هم زدن فقط ما دوتا بودیم) ... میگفتیم ما یه حاجت خیلی بزرگ داریم ... برین کنار تا ما هم بزنیم ... زن پسر خالم گفت بله دیگه ... حتما شوهر و این چیزا دیگه ... گفتیم نه بابا ... آخر ترمه ... داریم بدبخت میشیم ... میخوایم هم بزنیم و ازخدا بخوایم واسمون معجزه کنه !   نگران ...

وقتی میخواستم آش ها رو ببرم در خونه ی همسایه ها اینقدر بهم تیکه انداختن که نمیتونستم از زور خنده زنگ در خونه ها رو بزنم ... هی میگفتن سمانه زنگ اون خونه هایی رو بزن که پسر دارن ... منم رفتم زنگ در همون خونه رو زدم ... دوتا پسر دارن ماه ... تازشم هر وقت منو میبینن هر جایی که باشن خودشونو میرسونن بهم و سلام میکنن از خود راضی ... فقط یه مشکل کوچولو دارن ... اینه که یه کم ( فقط یه کم ) سنشون کمتر از منه ... یکیشون 4 سالشه و اون یکی 7-8 سالشه ... ولی اصلا مهم نیست ... اصل تفاهمه مژه نیشخند ...

=================================

واسه تولد دختر خالم براش یه کارت پستال درست کردم ... ببینین چقدر خوشمل شده :

 

 

 


نوشته شده در دوشنبه 87/9/4ساعت 11:36 صبح توسط نظرات ( ) |


Design By : Pichak