خاطرات سرخوشانه
بازم امروز کلاس کامی داشتیم ... ایندفه استاد کار با برنامه ی word رو بهمون یاد داد و گفت بشینین پشت کامپیوترا و چیزایی رو که بهتون یاد دادم انجام بدین ... 5 خط هم باید مطلب تایپ کنین در مورد شیراز ... هممون عزا گرفته بودیم که چی بنویسیم ... البته به نظرم من از همه کمتر عزادار بودم ... چون اونا دردشون چندتا بود ... بقیه مشکل تایپ کردن هم داشتن که من نداشتم ... البته بعضیاشون حتی مشکل تکون دادن موس هم داشتن ! ... اینقدر فکر کردم که یه مطلب کاملا هنری نوشتم و خودمم تو کفش موندم وقتی بیشترشون کارشونو تموم کردن راه افتادم که بیام ... ولی کو ماشین که منو برسونه توی شهر ؟!! ... تقریبا یه ربع صبر کردم تا یه تاکسی رسید ... به دوستم گفتم جون هر چی مرغه اگه بذارم کسی به جز ما سوار این ماشین بشه ... بپر بالا بعد دوباره رفتم بنیاد جانبازان ... اونجا میخواستم به یه آخونده یه شماره بدم ... چیه ؟!!! ... چرا چپ چپ نیگا میکنین ؟ ... شماره ی خودمو که نمیخواستم بدم بهش ... بابا یه کد بود ... من و مطلب هنری ؟!!!!!!! ... خلاصه نوشتم و تمام اون کارایی که استاد گفت رو انجام دادم تا رسیدم به نمودار ... میخواستم از عدد دو میلیون بنویسم و تقریبا 3000 تا 3000 تا برم جلو ... اینقدر سوادم نم کشیده بود که نمیتونستم عدد دومیلیون و سه هزار رو بنویسم !!
!! ... اینم فیلم امروز ما ! ... با هر بدبختی ای بود یه چند تا عدد نوشتم ولی تا آخرش نرفتم ...یه جدول 10*12 بود ... مگه من بی کارم که بشینم اینهمه عدد بنویسم ؟! ... وقتی داشتم کارمو انجام میدادم گروه بغل دستیم هی میگفتن چی کار کنیم ؟ حالا اینجا چجوریه ؟ چی میشه ؟ ... وقتی کارم تموم شد دیگه کچلم کرده بودن ... استاد نشسته بود توی جا استادی و من از این میز به اون میز میرفتم و جواب سوال بچه ها رو میدادم ... خدا رو شکر که به پسرا اصلا رو ندادم وگرنه اونام ول کن نبودن ... چون میدیدم هی نگاه های التماس آمیز بهم میندازن ولی چیزی نمیگن
... خورد و خمیر شدم ... مخصوصا اینکه توی فیروز خراب هم کار داشتم و معلوم نبود دیگه کی میرسم خونه ...
... مثل نیروهای واکنش سریع شدیم ... بس که ندید بدید یه تاکسی هستیم !!
... پریدیم بالا ... دوتا پسر رفتن جلو و 3 تا دختر دیگه سوار شدن ... عقب 5 نفر نشسته بودیم ... یه اوضاع خنده داری بود که فقط باید بودین و میدیدین
... وقتی به زور توی ماشین جامون شد دیدیم در ماشین بسته نمیشه ... هر چی تکون میخوردیم میدیدیم نمیشه ... یکی از پسرایی که جلو نشسته بودن گفت نخیر ... اینجوری نمیشه ... فکر کردیم میخواد فداکاری کنه و پیاده شه و جاشو بده به ما ... ولی دیدیم پیاده شد که در عقب رو ببنده !!!!!! ... چند بار بست ولی دید درست بسته نمیشه ... بهش گفتیم ولش کن ... در رو با دست نگه میداریم ... شما فقط برین !!
... یه نفرمون انگار اصلا روی صندلی ننشسته بود ... بس که لبه ی صندلی نشسته بود تا جا باز بشه ! ... منم یکی از پاهامو توی هوا نگه داشته بودم و نمیتونستم بیارمش پایین ... آخه جا نبود ... یه نفر هم در رو نگه داشته بود تا یهو ول نشیم پایین ... تا وقتی برسیم مرده بودیم از خنده ...
... برای اینکه نمیتونستم حفظش کنم توی گوشیم وارد کرده بودم ... ولی به خاطر اینکه امروز خیلی هنگ کرده بودم یادم رفته بود نیم ساعت قبل به چه اسمی واردش کرده بودم
... داشتم دنبالش میگشتم که آخونده بهم گفت سمانه خانوم مثل اینکه یادتون رفته ناخنتونو کوتاه کنین یا شایدم وقت نکردین ! ... من :
.. چیزی گفتین ؟
... حق داشت بنده خدا ... آخه ناخونام اینقدر بلند شده که واسه کار کردن با گوشیم مشکل دارم
... ولی برای کار با کامی خیلی خوبه ... دکمه هایی که دوتا با هم زده میشه رو راحت تر میتونم بزنم (مثل Ctrl + ا ) ... نیازی نیست دستمو خیلی بکشم یا از هر دوتا دستم استفاده کنم
..........
Design By : Pichak |