خاطرات سرخوشانه
امروز برای کاری رفته بودم بنیاد جانبازان فیروزآباد ... همون خراب شده ای که دانشگاه خراب شده ی ما توشه !! از قسمت اطلاعات-نگاهبانی دم در سوال کردم که قسمت فرهنگی کجاست ؟ ... نگهبانه در حالی که داشت تند تند تخمه میشکست یه نیگا به سر تا پام انداخت و گفت : اتاق 103 ... گفتم کدوم ساختمونه ؟(آخه چند تا ساختمون اونجا بود) ... دوباره یه نگاه دیگه ایندفه از پا به سرم انداخت و گفت : همین ساختمون روبرو ... اگه مجبور نبودم دیگه یه لحظه هم اونجا نمی ایستادم ... ولی به اجبار سوال کردم باید پیش کی برم ؟ ... دوباره یه نگاه دیگه مثل سری قبل بهم انداخت و گفت آقای محمدپور ............ مردیکه ی بی شعور (البته ببخشیندا ... ولی عصبانیم خب تا حالا چندین بار تصمیم گرفتم انصراف بدم ولی به دو دلیل اینکارو نکردم : اول اینکه رشته ی جغرافیا رشته ی مورد علاقه ی منه ... خیلی میدوستمش ... دوم اینکه هیچ کس موافق اینکار نیست ... تابستون با اطمینان به همه میگفتم من دیگه نمیرم ولی نزدیک بود از چند نفر کتک بخورم ... اولیش دوستم نجمه بود که میخواست از پشت تلفنم که شده منو خفه کنه ... بعدیش همین شوهر گرامی ، نسرین جان بیده ... ارادت داریم شوهر جان آخه چرا نمیذارین پیشرفت کنم ؟ ... من توی این جهنم دره هیچ جای رشدی ندارم ... من یه نخبه م که اینجا اسیر شده بیدم ... چرا نمیذارین استعدادای من شکوفا بشه ؟ ... همینه دیگه ... بخاطر همین کاراس که این مملکت پیشرفت نمیکنه گفتم « بیده » ، یاد یه چیزی افتادم ... اینجا بعضیا به جای واژه ی گنگ و نامانوس « بود » از کلمه ی « بید » استفاده میکنن ... اینو گفتم که عمق فاجعه رو درک کنین بعدش وقتی میخواستم سوار اتوبوس بشم دیدم به جای صندلی شماره ی 21 که جای منه ، در خروجی دوم اتوبوسه ... یعنی اونا اینقدر آی کیوشون بالا بود که بالای در هم شماره نصب کرده بودن !!!!!!!!!! ) ... یه جوری بهم نیگا میکرد انگار تا حالا آدم ندیده ... البته آدم که فکر کنم دیده ولی خوشگل صد در صد ندیده
... همینطوری فحش و بد و بیراه بود که توی دلم نثار یارو میکردم و وسطش هم به خودم امیدواری میدادم که چون تا حالا خوشگل ندیده اینطوری نیگا میکرده و توی خیابون نیشم یهویی باز میشد
... اعتماد به نفسو حال میکنین ؟
...
...
...
... نتیجه این بود که من صندلی نداشتم ... پیاده شدم و به راننده ماجرا رو گفتم ... با خنده و شوخی گفت : بذار همه بتمرگن اونوقت حتما جا برات پیدا میشه که بشینی ... یه جورایی بهم بر خورد ... بهش گفتم : یعنی منم باید بتمرگم دیگه ؟ ... با این حرفم خودشو جمع و جور کرد
... گفت نه خانوم .. خواهش میکنم ... شما بفرمایین
... توی دلم گفتم حالا درست شد ... باید یاد بگیری با یه خانوم متشخص و محترم چجوری برخورد کنی
... حالشو حسابی گرفتم ... خوشم اومد
...
Design By : Pichak |