خاطرات سرخوشانه
همیشه فکر میکردم واسه روز تولد 20 سالگیم چیکارا کنم ... میخواستم جشن تولد بگیرم ... یه جشنی که باعث بشه برای همیشه این روز توی ذهنم بمونه ... ولی نشد ... به خاطر بعضی ملاحضات نتونستم تولد بگیرم دوست دارم امروز رو یه نفر بهم تبریک بگه که اگه اینکارو بکنه مثل اینه که تمام دنیا رو بهم داده ... دیگه هیچ چی نمیخوام ... ولی میدونم که اینکارو نمیکنه ... اون همیشه مغرور تر و خودخواه تر از این حرفا بود ... فقط کاش گفته بود واسه چی دیگه جوابمو نداد ... اینطوری حداقل این علامت سوال بزرگ از ذهنم پاک میشد ........... این از این دیگه اینکه دلم میخواد یه کار بزرگ بکنم ... میخوام بشینم فکر کنم ببینم چقدر تغییر کردم ... نمیگم دلم میخواد ببینم تغییر کردم یا نه ... چون میدونم که عوض شدم ... خیلی هم زیاد ... اول اینکه مشکل بزرگ من تقابل بین کودکی و بزرگسالیه ... البته از نظر رفتار و طرز فکر ... فکر میکنم تا یه حدودی تونستم با همدیگه ترکیبشون کنم که به نظرم موفقیت بزرگیه ... دومین مشکل من احساساتی بودن شدیدم بود که اونم به مرور تونستم کمترش کنم ... درسته که بیشتر از خیلی از مردم دور و برم احساستی هستم ولی همین که تونستم با خیلی از مشکلات عاطفیم کنار بیام خوب بوده ... سوم اینکه من افتخار میکنم که تونستم معنی این جملات رو درک کنم : گذشته گذشت و افسوس خوردن برای اون هیچ فایده ای نداره و باید حال رو درک کرد . باید شاد بود و بقیه رو هم شاد کرد ......... خب ... دیگه ............ آهان ... راستی امروز تولد 5 ماهگی وبی جونم هم هست فکر کنم همینا باشه ... دیگه حرفی ندارم ... فقط کادوهاتونو بذارین دم در میام برش میدارم ! اینم از مراسم تولدم : ... ملاحضاتی که به نظر من خیلی بیخودیه ولی مامان خانومی نظرش با من فرق داره ...
... امیدوارم ازم راضی باشی وبلاگ عزیزم و امیدوارم باهام بمونی و تنهام نذاری ............
...
««« این آجی نسرینه که نمیدونه از خوشحالی چیکار کنه
Design By : Pichak |