خاطرات سرخوشانه

یکی از دوستای نسبتا صمیمی من که از پیش دانشگاهی با هم آشنا شدیم ، توی دانشگاه ما و همون رشته ی منو قبول شده ... یکی از درسامون با همدیگه یکی بود و پیش هم نشسته بودیم ... دوستم خیلی عادت به خاطره نوشتن داره ... واسه همین بالای صفحه ای که داشت توش مطالب درسی رو یادداشت میکرد یه خاطره ی کوچولو هم نوشته بود ... منم هر کاری کردم نتونستم جلوی چشامو بگیرم ... خودش خود به خود میرفت به سمت برگه ی اون بیچاره ... این دیگه تقصیر من نیستا ... چشام مشکل دارن   ... دیدم نوشته : بازم یه روز دیگه ... من اومدم دانشگاه ... سمانه کنار دستم نشسته .. بازم سرنوشت من با اون یکی شده ... خدا به دادم برسه  ... بعدشم یه چیزایی در مورد دلتنگیش برای نامزدش نوشته بود که بخاطر اینکه مورد داره و ممکنه چشم و گوشتون باز بشه نمینویسمش ! ... ولی من خوندمش ... یعنی بازم نتونستم جلوی خودمو بگیرم  ...

فضولی هم بد دردیه ها   

 

پ.ن 1 : من الان از اینترنت بیمارستان کانکت شدم ... مفت مفته ... حالی به حولی  ... آدم دلش میخواد همینطوری آپ کنه !Hello(من طوریم نشده ... خوشحال نشین ... آبجی من کتابدار بیمارستانه ... رفته بودم پیشش تا از وجودم فیض ببره و یه وقت دلش برام تنگ نشه )

پ.ن 2 : کادوهاتونو فراموش نکنین ... فقط 4 روز دیگه تا اون روز مهم باقی مونده ...

پ.ن 3 : یکی واسه تولد من یه اسپیکر توپ بگیره ... آخه اسپیکر من اصلا اکو نداره ... خیلی مسخره س ... مثلا الان دارم «آهنگ تو مثل گلی» رو گوش میکنم ولی اصلا حال نمیده  ...

ناز اون نگات ایولا داره 

چشمون سیات ای یار ماشالا داره

تو مثل گلی ناز و خوشگلی

با این همه درد ای یار درمون دلی .........  

از این قسمتش خیلی خوشم میاد


نوشته شده در شنبه 87/7/20ساعت 12:31 عصر توسط نظرات ( ) |


Design By : Pichak