سفارش تبلیغ
صبا ویژن

























خاطرات سرخوشانه

امروز رفته بودیم خونه دایی محمد دیدنی مامان بزرگم ... با دایی احمد و خاله م هم هماهنگ کردیم و رفتیم ... خلاصه اینکه خیلی تعدادمون زیاد بود ... دایی علی(دایی مامانم که من عاشقشم) چند روز قبل گفته بود میخوام روز عید توی باغی که توی استهبان داریم مهمونی بدم و غذا هم میخوام پیتزا باشه ... ما که از قبل از سابقه دایی علی خبر داشتیم زیاد دلمونو خوش نکرده بودیم ولی امروز گفتیم بذار یه تلفن بهش بزنیم و توی رودروایسی بذاریمش و اذیتش کنیم ... بابا با موبایل به گوشیش زنگ زد و گفت آقا شما کجایی ؟ ... ماالان استهبانیم و در باغ وایسادیم منتظر شما ! ... نگاه کن دایی محمد و آقا ابراهیم(شوهر خالم) و محمد(شوهر دختردایی) همه اینجا شاهدن ... بیا اینم صداشون ... بهشون گفت حرف بزنین تا صداتونو بشنوه و باورش بشه ... اونام یه چیزی گفتن تا صداشونو بشناسه ... بابا گفت خب مگه قرار نبود بیایم استهبان ؟ حالام اومدیم ... حتما شما الان توی پیتزا فروشی هستی ... آره ؟!! ... خوب کسی رو گذاشته بودیم واسه این کار ... آخه بابا اینقدر جدی حرف میزد که همه مونده بودن چجوری بابا اینهمه خالی میبنده و خنده ش نمیگیره ... همه میگفتیم خب حالا دیگه بهش بگو ما میایم شیراز و توی خونتون مهمونی بده ! ... یه دفه جدی جدی نره استهبان !! ... بابا ازمون پرسید کی میرین خونه دایی علی ؟ ... همه با هم گفتیم امشب ! ... بعدش دیگه مرده بودیم از خنده ... بابا از قول دایی علی به دایی محمد گفت آقای فلانی شما امشب تشریف میبرین خونه ی علی آقا ؟ ... به جای داییم همه با هم گفتیم بله .. تشریف میبریم !! ... دایی علی گفت من به حسین(داداشش)زنگ زدم هنوز شیراز بود ... شما چجوری بدون اون رفتین ؟ ... بابا گفت نه دیگه داری دروغ میگی .. اونم استهبانه ... یه دفه داد هممون رفت بابا و دوباره منفجر شدیم از خنده ... آخه کی به کی میگفت داری دروغ میگی !! ... اونجا بود که بالاخره بابا زد زیر خنده و لو رفتیم ..........

گفتیم ما جمعه میخوایم بریم استهبان .. بیاین بگیم جمعه میریم باغ ... اینطوری هیچ چی گیرمون نمیادا ... بقیه گفتن نه ... آخه هر کس یه کاری داشت ... فکر نکنم این غذا رو بتونیم از جیب دایی بکشیم بیرون !


نوشته شده در چهارشنبه 87/7/10ساعت 2:38 عصر توسط نظرات ( ) |


Design By : Pichak