جمعه رفتيم استهبان ... بازگشت به وطن ... به زادگاه ... به شهر انجير و زعفران ... شهر دوست داشتني من
صبح ساعت 7 حرکت کرديم و ساعت 9 رسيديم ... خونه ي خاله هام و عموم رفتيم ... عصر ميخواستيم برگرديم شيراز ... ولي دختر خاله هام نميذاشتن بيام ... ميگفتن تو که کاري نداري ... چرا نميموني ؟ ... دختر عموم هم گفت آره ... سمانه هيچ کاري نداره ... من وقتي شيراز بودم ديدم که سمانه واقعا علاف و بي کاره !!!!
... حتما نگهش دارين ... به مدت 30 دقيقه بکش بکش بود بين مامان و دختر خاله ها و دختر عمو ! ... بالاخره هم زور اونا رسيد و من موندم استهبان ... البته اين دختر خاله کوچيکه خيلي زرنگ بود ... آخه يه لنگه کفشمو قايم کرد و اينجوري منو واقعا موندگار کرد ... مامان با کلي سفارش رفت ... يک ساعتي نشستيم و رفتيم سينما ... فيلم انعکاس رو نگاه کرديم ... با دختراي خاله م (ريحون و جيگولي) و دختر عموم (مَلي) بوديم و پسر يکي ديگه از دختر عموهام (مسعود) ... به مسعود گفتيم وقتي يه مرد همراه چند تا خانومه که خانوما دست توي جيبشون نميکنن ... تو بايد مهمونمون کني
.
.. اون بيچاره هم ساده ... براي هممون بليط و چيپس و پفک گرفت ... بعدش هر کاري کرديم که باهاش حساب کنيم قبول نميکرد ... توي خيابون دعوايي شده بود که نگو ... هر چي گفتيم اينطوري که ورشکست ميشي حالا ما يه چيزي گفتيم ... تو چجور اصفهاني اي هستي ؟!!
... بالاخره هم قبول نکرد ... همونجا قرار گذاشتيم که همين اکيپ فردا صبح ساعت 6 بريم کوه ... صبح راه افتاديم رفتيم بالا ... مسعود هم با 18 سال سن شده بود مردمون !! ... مثلا واسه اينکه کسي بهمون چپ نگاه نکنه !!!!!!!!
... اين مَلي خيلي تنبله ... هر سه قدم به سه قدم واميستاد استراحت کردن ... ما هم هي از پشت سر هلش ميداديم تا اينکه بالاخره رسيديم به چشمه ي معروف استهبان به اسم « چشمه قَهري » ... همونجا نشستيم صبحانه خوردن ... تمام طول مسير مسعود آهنگ هايده و شکيلا و معين و اين مزخرفاتو گوش ميکرد
... هممون از آهنگاي اين خواننده ها بدمون مي اومد ولي مسعود اصلا حاضر نبود که حداقل صداشو کم کنه ... وقتي داشتيم صبحانه ميخورديم به جيگولي گفتم دوتا آهنگ باحال براش بذار تا بفهمه آهنگ يعني چي ... آخه گوشي خودم نوئه و مموري نداره و فقط يه دونه آهنگ خوشگل روشه به اسم bass ... جيگولي چند تا آهنگ رپ گذاشت ... مسعود گفت نه بابا ! ... مگه شما از اين چيزام دارين ؟! ... ما : 
براي صبحانه آش داشتيم ... وقتي غذا خورديم ديديم خيلي اضاف داريم و ديگه نميخواستيم اون ظرفو برگردونيم پايين ... گفتيم اينطوري که معلومه ما تا شب صبحانه داريم !!!!!!!!
... بس که زياده ... يه کم دور و برمونو نگاه کرديم ديديم سه تا زن اونجان ... به مَلي گفتيم پاشو چندتا ظرف آش ببر براشون ... همينکه ملي از جاش بلند شد اون زنا هم رفتن ! ... با ديدن قيافه ي ضايع شده ي ملي داشتيم ميترکيديم از خنده 
دوباره نشست سر جاش ... گفتيم يه کم ديگه صبر ميکنيم به چند نفر ديگه ميديم ... چند دقيقه بعد دوتا مرد اومدن ... به ملي گفتيم آماده باش که تا اومدن بهشون بدي ... اونا رفتن لب چشمه يه کم آب خوردن ... بازم تا ملي اومد از جاش بلند شه اونا رفتن 
ما که ديگه مثل جنازه پهن شده بوديم روي زمين و داشتيم ميخنديديم
خلاصه از خير خيرات کردن گذشتيم و گفتيم بلندشيم بريم بالاتر ... يه مقدار ديگه که بالا رفتيم نشستيم که استراحت کنيم ... يه مرده با يه الاغ خوشگل متاليک صفر کيلومتر از دور پيداش شد ... ما با عجله 6 متر از راه فاصله گرفتيم تا جناب آقا يا سرکار خانوم الاغ بيان رد شن ... وقتي مرده به ما رسيد ما مثل خود شيرينا نيشمونو تا بنا گوش باز کرديم و گفتيم سلام !
... آقاهه وايساد و جوابمونو با خوش رويي داد و گفت گلابي ميخورين ؟ ... ما هم گفتيم نه ... خيلي ممنون ... زحمت نکشين ... نه تو رو خدا ... ولي توي دلمون داشتيم با چنگ و دندون بقچه اي که توش گلابي بود رو از دست يارو ميکشيديم
... مرده نفري يه دونه گلابي بهمون داد و رفت ... جلوش مثل بچه ي آدم گلابيها رو بين خودمون تقسيم کرديم ولي همينکه روشو برگردوند جيگولي گلابيمو از دستم قاپيد و گلابي خودشو که دچار نقص عضو شده بود بهم داد ... منم که بچه ي خيلي مثبتيم هيچ چي نگفتم و گذاشتم کيفشو ببره ... آخه با خودم فکر کردم من دو سه روز مهمونشونم ... اينطوري بکنم که ديگه خونشون راهم نميدن
...
جاتون خالي ... گلابي نشسته خورديم ... به به ... نميدونين چه مزه ي ميکروبي ميداد
...
تقريبا 45 دقيقه همونجا نشستيم و هرکس که رد ميشد بهش سلام ميکرديم شايد بازم گلابي داشته باشن ... ولي خبري نشد ! ... بالاخره برگشتيم پايين ... دوباره رسيديم به سر چشمه و چند دقيقه استراحت کرديم ... داشتيم گپ ميزديم که يه دفه ملي گفت واااي .. خيلي مَردن !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! ... ما :
... چي ميگي ملي ؟ ... خيلي مردن يعني چي ؟!!! ... ديديم يهو پريد پشت سر جيگولي قايم شد و شروع کرد سر و وضعشو مرتب کردن ... يه نگاه کرديم ببينيم چي شده ... ديديم سه تا مرد دارن ميان بالا ... چون ملي يه کم سر و وضعش نامرتب بود ميخواست بگه چند تا مرد اومدن ... ولي به جاش گفت خيلي مَردن !!!!!!!!!
... جوري زديم زير خنده که اون مردا ترسيدن ازمون ... يه لحظه سريع آب خوردن و رفتن ... چون به اونا نگاه ميکرديم و ميخنديديم فکر کردن داريم مسخره شون ميکنيم ... نزديک به يه ربع داشتيم ميخنديديم و سر به سر ملي ميذاشتيم ... ميگفتيم ملي پاشو براشون آش ببر ... بدو تا در نرفتن ... مسعود ميگفت من موندم که تو چجوري درجه ي مردونگي اينا رو کشف کردي که گفتي خيلي مَردن 
تا امروز که سه روز از اون موضوع ميگذره هي ميگفتيم مَلي خيلي مَردنا
... به قول مسعود جوک سال 2010 بود ...
بعد از اون ملي که خيلي زورش گرفته بود يه کاسه آب ريخت روي جيگولي ... جيگولي تا اومد ظرفشو آب کنه ملي در رفت ... جيگولي به ما گفت فلاسک چايي رو آب کنين و با خودتون بيارين ... خودشم رفت دنبال ملي ... وقتي رفتيم ديديم جيگولي داره دنبال ملي ميگرده ... همينطوري رفتيم پايين که شايد توي راه ببينيمش ... يه کم که رفتيم ديديم پيداش نيست ... هممون با هم داد زديم مَليييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييي ... ديديم از يه جايي پشت سرمون صداي سوتش اومد .. وقتي نگاه کرديم ديدم خيلي وقته از کنارش گذشتيم و نديديمش ... از دور به جيگولي گفت ظرف آبتو خالي کن تا من بيام ... جيگولي هم خاليش کرد ... وقتي ملي اومد کنارمون جيگولي با خيال راحت فلاسک پر از آب رو روي سرش خالي کرد ... ملي داشت ميترکيد ... آخه بد رو دست خورده بود
... حسابي خيس شده بود ... گفتيم کجا بودي ؟ ... گفت من پشت يه بوته قايم شده بودم ... مسعود گفت تو اينقدر لاغري که وقتي از دور نگاهت ميکني مثل يه خط ميموني که با مداد اتود 4/0 کشيده باشن !!! ... راحت همه جا ميتوني قايم بشي ... ملي امسال کنکور داده و رشته ي علوم قضايي رو هم زده ... گفتم تو بدون درس خوندن قبولت ميکنن و به عنوان «مَلي استتار» توي عملياتا ازت استفاده ميکنن
... همينجوري سر به سر ملي گذاشتيم تا رسيديم پايين ...
اون روز همه ي وقتمون به خنديدن از کاراي مَلي گذشت ...
جاي همه ي دوستان خالي ... به اندازه ي 50 سال به عمرمون اضافه شد!
اينم يه عکس از يه گوشه ي استهبان (يه شاخه ي درخت انجير) :

اينم يه عکس ديگه از يه درخت پر از شکوفه :
