تخصصي ترين وبلاگ خاطرات !!!

   1   2   3   4      >
+ ولم کنين ديگه ! دوشنبه 14/5/1387 ساعت 12:41 صبح

آخه منو چه به تا اين وقت شب بيدار بودنا ؟!


هان ؟!


آخه چه معني ميده بچه تا اين موقع بيدار باشه ؟!


خدا کنه هيچ کس به درد من مبتلا نشه ... نه ... اشتباه نکنين ... من مريض نيستم ... از دست اين اپشار گرامي(جمع پشه) خواب ندارم ... آخه ما توي حياط ميخوابيم ... براي صرفه جويي در مصرف برق کولر روشن نميکنيم و اين گرما رو به جون ميخريم ... جناب پريزيدنت محترم بايد يه جايزه ي ويژه واسه ما تعيين کنه .. بس که شهروندان صرفه جويي هستيم  ...


خلاصه اينکه اين پشه هاي نيمه محترم همين که بنده پام به حياط ميرسه مهمونيشون شروع ميشه ! ... اولش که از شدت گرما خواب نميرم ... وقتي خواب رفتم از شدت خارش اعضاي محترم بدن از خواب بيدار ميشم و براي تسکين اين خارش خودمو به در و ديوار ميکشونم بلکه يه ذره راحت بشم ولي اين اپشار از رو نميرن و اگه منو نخورن حداقل ويز ويزشونو ميکنن ! ... من بيچاره هم وقتي ميبينم از پسشون بر نميام بند و بساطمو جمع ميکنم و ميام توي خونه ميخوابم و پنکه رو روشن ميکنم ... ولي چون خوش خواب روي تخت انگار از خودش گرما توليد ميکنه بازم خوابم نميبره ...


اين ميشه که اين حقير شبا حداکثر 3 ساعت خوابم ميبره   


البته من شبا تنها کسي نيستم که بيدارم ... مامان هم چون به حياط آرژي شديد داره از شدت تنگي نفس خوابش نميبره ...


اگر هم بخوايم کولر روشن کنيم اولا(که مهمتريم دليل هم هست)پول برقمون سر به افلاک ميکشه !  ... ثانيا مامان به باد کولر هم حساسيت داره !!! ... آخه يکي بگه چيکار کنم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ 


نميدونم ميدونين وقتي شب خواب نري چه احساس بدي به آدم دست ميده ؟ انگار يکي داره رو مخت رژه ميره و دلت ميخواد تک تک موهاتو بکني !!!!!


 



نوشته شده توسط:سمانه

+ ... سه‏شنبه 8/5/1387 ساعت 10:51 صبح

آخيش


چقدر گريه آدمو سبک ميکنه ..........


نوشته شده توسط:سمانه

+ منو ببخش داداش پنجشنبه 3/5/1387 ساعت 1:3 عصر

گاهي وقتا آدم توي يه دوراهي ... نه ... بهتره بگم توي يه چند راهي گير ميکنه


پاي همون عقل و احساس هميشگي وسطه ولي همونا هم چندتا نظر ميدن !


امروز مجبور شدم دل يکي رو بشکنم


فقط ميخوام بدوني اينقدر دوست دارم که بخاطر تو از کسي که ميدوني چقدر برام عزيز بود گذشتم


اميدوارم هيچ کدوم پشيمون نشيم .............


داداشم ... ازت معذرت ميخوام ... همونطور که خودتم گفتي حق با اونه ... شايد اگه منم بودم همين کاري که اون کرد رو ميکردم ...


 



نوشته شده توسط:سمانه

+ ما هم قطع گرديديم ! سه‏شنبه 1/5/1387 ساعت 12:32 عصر
برقراري ارتباط براي شما مقدور نميباشد ...............
تا حالا با اين جمله مواجه شدين ؟
اميدوارم هيچ وقت نشين
آخه اين يعني اينکه تلفن شما به علت بدهي قطع ميباشد
اولين باره از اين غلطا ميکنه
ميخوام يه بنگاه خيريه ي باز کنم واسه کمک به بيچاره هايي که از بس اس ام اس زدن گوشيشون در حال ترکيدنه و واسه همين تنبيه ميشن و قبضشون پرداخت نميشه
از همين جا از همه التماس دعاي شديد داريم !

نوشته شده توسط:سمانه

+ سفرنامه 1 شنبه 22/4/1387 ساعت 8:12 عصر

ميخوام از اين به بعد فقط براي دل خودم بنويسم ...
اصلا کاري ندارم که کسي ميخوندشون يا نه
يا اينکه چه برداشتي ازشون ميشه
ميخوام بعد از يه مدت وقتي ميخونمش ياد اين روزا بيفتم و خاطراتم رو داشته باشم


امروز از مسافرت برگشتيم
مشهد بوديم ...
اون محيط عرفاني اي که اونجا داشت رو هيچ جايي نديدم ...
نميدونم چرا امسال برام يه جور ديگه بود ... شايد چون حاجت بزرگي داشتم ... البته واسه من بزرگ بود .. واسه امام رضا که چيزي نيست ...
جالبترين قسمت سفر اين بود که فهميديم دوست قديمي بابا خادم حرم امام رضاس ... بابا قبلا اين موضوع رو ميدونست ولي متاسفانه يادش رفته بود ... اگه زودتر يادش اومده بود اون بنده خدا ميتونست برامون غذاي امام رضا جور کنه ... چيزي که سالهاس آرزوش به دلمون مونده ... شايد به قول اوشون از ته دل نخواستيم ...
اون آقا زماني که ما سراوان (يکي از شهرهاي استان سيستان و بلوچستان) بوديم باهامون آشنا شده بود ... اون زمان من فکر کنم حدودا4يا5سالم بود ... بخاطر همين هيچ چي يادم نيست ... وقتي ماها رو ديد رو کرد به من و گفت شما رو وقتي ديدم خيلي کوچيک بودي ... توي مسجد جلوي صف نماز بدو بدو ميکردي   ... کلي خجالت کشيدم ... ولي خيلي بامزه بود ... قبلا از بابام شنيده بودم يکي از دوستاش اسمش آقاي شيراني بوده ... وقتي باهام حرف ميزده اصلا جوابشو نميدادم .. ولي وقتي روشو برميگردونده صداش ميزدم:آقاي شيناني ، آقاي شيناني چقدر بامزه بودم .. الهي که قربون خودم برم ! ...
اون آقا برامون چندتا از کرامتاي امام رضا رو گفت ... واقعا جالب بود شنيدن اين چيزا از زبون کسي که خودش شاهد ماجرا بوده ... مثلا ماجراي همون سگي که وارد حرم شده بوده ... نميدونم ماجراشو شنيدين يا نه ... من قبلا شنيده بودم ولي حالا بطور کامل شنيدمش ...
در مورد غذاي حرم هم ميگفت اين غذا نصيب هر کس نميشه ... يه مثال واسه حرفش زد ... گفت: يه روز يه تهراني ايستاده بوده دم در ... بهم گفت ميشه برام غذا جور کني ؟ ... منم رفتم و براش ژتون غذا گرفتم ... وقتي برگشتم ديدم نيست ... شمارشو بهم داده بود ... بهش زنگ زدم .. گفت يه کار خيلي واجب برام پيش اومد که نتونستم بمونم ... با خودم گفتم مثل اينکه قسمت اين آقا نبوده ... ( اينجاشو درست يادم نيست که چي شد که ژتون رو به يه نفر ديگه داده) ... اون طرف مال يکي از شهرستانا بوده ... غذا رو ميگيره که ببره شهرستان واسه مادرش ... وسط راه راننده اتوبوسه با يکي از مسافرا دعواش ميشه و اونا رو تهران پياده ميکنه ... اون بنده خدا هم ميره خونه ي خواهرش که اونجا بوده ... مادرش هم به شوق خوردن غذاي حرم از شهرستان مياد اونجا ..........
 وقتي قسمت نباشه يا يه نفر لياقت نداشته باشه هر کاري بکنه نصيبش نميشه ...
خيلي برام جالب بود زندگي يکي از خامين حرم رو از نزديک ببينم ... زندگي خيلي خيلي ساده اي داشتن ... ميگفت من از امام رضا يه خونه ي 4 طبقه خواستم ... زنش به شوخي گفت تو همون يه طبقه رو بگير !... گفت واسه امام رضا که چيز زيادي نيست ... وقتي اين حرفو زد اعتماد به نفس بالايي داشت ... مطمئنم که امام رضا حاجت خادمشو ميده ... خيلي راحت و خودموني برخورد ميکرد ... زنش هم همينطور ... يه چيز خيلي بامزه اي که توي زندگي اونا وجود داشت اين بود که زن و شوهر بعد از حدود24 يا 25 سال يا شايدم بيشتر که با هم زندگي ميکنن هنوز ظرف غذاشون يکي بود ... چند تا خاطره هم از اين موضوع برامون گفت ... زن و شوهر رمانتيکي بودن که بعد از اين همه سال هنوز با اينهمه اشتياق ظرف غذاشون يکيه ..........
خوش بحالشون ...........


نوشته شده توسط:سمانه

   1   2   3   4      >

ِْليست کل يادداشت هاي اين وبلاگ

[2/6/1387- 8:34 ع] تموم .
[26/5/1387- 11:20 ص] مهدي بيا
[21/5/1387- 4:0 ع] کوهنوردي با سس اضافه
[16/5/1387- 7:23 ع] عيدههههههههههههههههههههههههههههههه
[آرشيو شده ها]

خانه
مديريت
پستخونه
سجل !
 RSS 

:: همه ی بازديدها ::
1722


:: اونایی که امروز اومدن ::
7


:: کسایی که دیروز اومدن ::
9



:: !!! منما ::

تخصصي ترين وبلاگ خاطرات !!!

:: فهرست موضوعي نوشته هام::

جونم واستون بگه .........[15]
خسته م .........[1]
تو بودي چيکار ميکردي ؟[1]
به قلم يکي ديگه[1]


:: ..... قدیما ::

صندوقخونه ي دلم [19]



:: دوست جونیام ::

نسرين (آبجي گلي خودم)
آقا عادل(امرداد)
آقا رضا
بهمن(داداشي جونم)

:: لوگوي دوستام ::





:: خبرنامه ::

نام:

ايميل: